حکایت همچنان باقی است

حامد شفیعی
سردبیر

از زمانی‌که به یاد دارم فرجام هر چه می‌رسید، این مصرع را می‌خواندند: «به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقیست». آن‌قدر در زندگی این جمله برایمان تکرار شد که یادمان رفت و شاید دنبالش نگشتیم که این مصرع ادامه دارد که «به‌صد دفتر نشاید گفت شرح‌حال مشتاقی». به یاد دارم معلم مدرسه درباره معنی این مصرع که حال، مثلی شده است گفت: «حکایات ما خیلی بیشتر از این است که در حجم این دفتر یا کتاب یا طومار جای بگیرد؛ به‌همین دلیل اوراق ما برای نوشتن تمام شده است، اما مطلب برای نوشتن همچنان وجود دارد؛ وقت ما تمام شده است، ولی حرف‌های بسیاری همچنان برای گفتن وجود دارد.» بلی، حرف‌های بسیاری برای گفتن وجود دارد، اما اوراق ما اجازه نمی‌دهد. دل‌مان می‌خواست بازهم حرف‌هایمان را روی کاغذ بیاوریم، اما دست روزگار اجازه نداد. شاید موقتی باشد، اما هر چه هست، دیگر نمی‌توانیم برای شما بنویسیم یا از شما بنویسیم. اگر مشکلات مالی نبود، اگر افرادی بودند که قلب‌شان برای فرهنگ می‌تپید و سرمایه‌گذاری حوزه رسانه را امر خیر فرهنگی می‌دانستند، اگر مسئولان کمک می‌کردند که چراغ رسانه‌ای خاموش نشود، اگر و هزاران اگر دیگر اگر بود، شاید ادامه می‌دادیم و هر روز بهتر از دیروز می‌بودیم. کما این‌که تمامی سعی و تلاش‌مان هم همین بود که هر روز انتشارمان از روز قبل متفاوت‌تر و بهتر باشد. در این مدت سعی کردیم از آن‌چه تا کنون ننوشته‌اند و ندیده‌اند بنویسیم و بگوییم. ماجراهای جالبی، چه خوب و چه بد، برایمان روی داد؛ روزی عکس و تیتر یک روزنامه درباره آن‌ها بود که با داشتن معلولیت‌های جسمی توانسته بودند موفقیتی بیشتر از آن‌ها که همه‌چیز داشتند به دست آورند؛ روزی هم تیتر و عکس‌یک‌مان صحبت از یک حق بود، حق برابری زن و مرد؛ روزی هم بود که خودمان را به چالش کشیدیم. خلاصه آ‌ن‌چه به‌عنوان روزنامه حرفه‌ای بود سعی کردیم در محتوا و عکس و گرافیک نشان دهیم. بار اول‌مان هم نبود و نیست که در میانه راه متوقف می‌شویم؛ به‌هر دلیلی در طی سال‌ها از ادامه راه بازمانده‌ایم. هرچند آسمان شهرمان گاه آبی نبود، آسمان دل‌مان همیشه آبی بود؛ برای همین از امید می‌نوشتیم که امید بذر هویت ماست. چه‌کنیم که باید قطار روزنامه را در ایستگاه اسفند 96 متوقف کنیم، بااین‌همه می‌دانید و می‌دانیم و آن‌ها هم که چنین «شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل» برایمان رقم زدند می‌دانند، روزی دوباره می‌آییم:
در عاشقی گریز نباشد ز سوزوساز/استاده‌ام چو شمع و مترسان ز آتشم
عشق دردانه است و من غواص و دریا میکده/ سر فرو بردم در آنجا تا کجا سر برکنم